مجموعه اشعار کوتاه فردوسی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

«شعری از فردوسی»

 

چو گفتـــــار بيهــوده بسيــار گشت                       سخنگوي در مردمي خوار گشت

به نايـافت رنجه مـكن خـــــويشتن                          كه تيمـار جان باشد و رنج تـن

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

****اشعار فردوسی*****

 

زدانش چو جان تـــرا مـــايـه نيست                    به از خامشي هيچ پيرايــه نيست

توانگر شد آنكس كه خرسنـــد گشت                  از او آز و تيمار در بنـــد گشت

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

****اشعار فردوسی*****

بـه آمــوختن چون فــروتن شـــوي                            سخن هــاي دانندگــان بشنوي

مگوي آن سخن، كاندر آن سود نيست                       كز آن آتشت بهره جز دود نيست

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

****اشعار فردوسی*****

 

بيــــا تا جهــــان را به بــد نسپريم                   به كوشش همه دست نيكي بريم

نبــاشد همي نيك و بـــد، پــــايدار                   همـــــان به كه نيكي بود يادگار

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

****اشعار فردوسی*****

 

همــــان گنج و دينار و كاخ بلنـــــد                نخواهــــد بدن مرترا ســـودمند

فــريــدون فــرّخ، فرشته نبـــــــود               بــه مشك و به عنبر، سرشته نبود

 

به داد و دهش يــافت آن نيگـــــوئي

  تو داد و دهش كن، فريدون توئي

 

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

********اشعار فردوسی********

 

 

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

« شعری از فردوسی »

سپاه شب تیره

 

شبی چون شَبَه روی شسته به قیر

نه بهرام پیدا ، نه کیوان ، نه تیر

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

****اشعار فردوسی*****

 

دگرگونه آرایشی کرد ماه

بسیچ گذر کرد بر پیشگاه

شده تیره اندر سرای درنگ

میان کرده باریک و دل کرده تنگ

ز تاجش سه بهره شده لاژورد

سپرده هوا را به زنگار و گَرد

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

****اشعار فردوسی*****

 

سپاه شب تیره بر دشت و راغ

یکی فرش گسترده از پّر زاغ

نموده ز هر سو به چشم اهرمن

چو مار سیه ، باز کرده دهن

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

****اشعار فردوسی*****

 

چو پولاد زنگار خورده سپهر

تو گفتی به قیر اندر اندود چهر

فرو ماند گردون گردان به جای

شده سست خورشید را دست و پای

 

****اشعار فردوسی*****

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

سپهر اندر آن چادر قیرگون

تو گفتی شدستی به خواب اندرون

نَبُد هیچ پیدا نشیب از فراز

دلم تنگ شد زان شب دیریاز

مجموعه اشعار کوتاه مولوی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

افسوس كه نامه جواني طي شد 
و آن تازه بهار زندگاني دي شد
وآن مرغطرب كه نام او بود شباب 
فرياد ندانم كي آمدوكي شد خیام

 

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

یک عمر به کودکی به استاد شدیم
یک عمر زاستادی خود شاد شدیم
افسوس ندانیم که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من گفتند
کو کوزه گر و کوزه خرو کوزه فروش خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

آن به كه در اين زمانه كم گيري دوست 
با اهل زمانه صحبت از دور نكوست 
آنكس كه به جمگي ترا تكيه بر اوست 
چون چشم خرد باز كني دشمنت اوست خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

در هر دشتي كه لاله زاري بوده است
آن لاله ز خون شهرياري بوده است
چو برگ بنفشه كز زمين مي رويد 
خاليست كه بر رخ نگاري بوده است خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

چون آب به جويباروچون باد به دشت 
روزي دگر از نوبت عمرم بگذشت 
هرگز غم دوروز مرا ياد نگشت 
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

اي دل ز زمانه رسم احسان مطلب 
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبي درد تو افزون گردد
با درد بسازو هيچ درمان مطلب خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

تا کي غم آن خورم که دارم يا نه
وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه
پرکن قدح باده که معلومم نيست
کاين دم که فرو برم برآرم يا نه خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است خیام 

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریاب که هفته دگر خاک شده است
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

افسوس که سرمایه زکف بیرون شد 
در پای اجل بسی جگرها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران  دنیا چون شد خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن به که بخواب یا به مستی گذرد خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام زما و نه نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

دیدم به سر عمارتی مردی فرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل با زبان حال با او می گفت
ساکن ، که چو من بسی لگد خواهی کرد خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می گذرد خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

یک قطره آب بود و با دریا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گوید باز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم
با این همه مستی زتو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

بر خیر و مخور غم جهان گذران
خوش باشو دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ دیدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای خیام

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری خیام

 

 وبلاگ جملات حکیمانه

مجموعه اشعار زیبای مولوی

 

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر زیبای مولوی در مورد عشق

از آتش عشق در جهان گرمیها

وز شیر جفاش در وفا نرمیها

زانماه که خورشید از او شرمنده‌ست

بی شرم بود مرد چه بی شرمیها

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر مولوی در مورد بوسه

یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی

شاگرد که بودی که چنین استادی

خوبی و کرم را چو نکو بنیادی

ای دنیا را ز تو هزار آزادی

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

رباعی و دوبیتی مولانا

من پیر فنا بدم جوانم کردی

من مرده بدم ز زندگانم کردی

می ترسیدم که گم شوم در ره تو

اکنون نشوم گم که نشانم کردی

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

اشعار ناب و عرفانی مولانا

اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غـم که هزار آفرین بر غم باد

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر زیبا از مولانا

گر شرم همی از آن و این باید داشت

پس عیب کسان زیر زمین باید داشت

ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی

چون آینه روی آهنین باید داشت

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر های با معنی مولانا

من محو خدایم و خدا آن منست

هر سوش مجوئید که در جان منست

سلطان منم و غلط نمایم بشما

گویم که کسی هست که سلطان منست

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر کوتاه مولانا در مورد عشق

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود

بی عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد

بی‌جنبش عشق در مکنون نشود

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعرهای بسیار ناب مولانا

آنکس که ترا دید و نخندید چو گل

از جان و خرد تهیست مانند دهل

گبر ابدی باشد کو شاد نشد

از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعرهای کوتاه مولانا

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی

آنچ از غم هجران تو بر جان من است

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر بـــی همگــــان بســـــر شـــــود از مولوی

بـــی همگــــان بســـــر شـــــود  بی تـو  بســـــر  نمـــی شــــود

داغ  تـــــو  دارد  ایــــن  دلـــــم  جــــای  دگـــــــر  نمــــی شـــود

دیـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو

گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــی تـــو بســـر نمی شود

جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــی کند  دل  ز تـــو  نـوش  می کند

عقـــل خـــــروش مــــی کنــد بـــی تــــــو بســـر نمـی شــود

خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن

خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــی تـو  بســر ن می شود

جـــاه و جلال  مــن  تـــویی  ملکت  و  مــــال  مـــن  تـویی

آب  زلال  مــــن  تــــویی  بــــی  تــــو  بســــر  نمی شـود

گـــــاه  ســــوی  وفــــا  روی   گــــاه  ســوی  جفــــا  روی

آن  منــی  کـــجا  روی  بـــی  تــــو  بســـــر  نمی شـــود

دل  بنهنـــد  بــــر کنـــی  تـــوبـــــه  کــننـــــد  بشــکنــی

ایــن همــه خــود تـــو میکنی بــی تو بســر نمی شــود

بی  تـــو  اگـــر  بســـر  شدی  زیــر  جهــان  زبر  شدی

باغ  ارم  سقــر  شــدی  بــی تــو  بســر  نمــی شـود

گــــر تـــو ســری قــدم شـوم  ور تــو کفی  علم شوم

ور بــــروی عــــدم  شــــوم  بی تـو  بسـر  نمی شود

خــواب مــــرا ببستــــه ای  نقـــش مــرا بشسته ای

وز همـــه ام گسسته ای بــی تــــو بسر نمی شود

گـــر  تـــو  نباشی  یار من  گشت  خراب کــار مــن

مــونس و غمگـــسار مـــن  بی تو بسر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

ســر ز غـم تو چون کشم  بی تو بسر نمی شود

هر چه بگویم ای صنم  نیست جـدا ز نیــک و بـد

هم تو بگو  ز لطف خود  بی تو بسر نمی شود

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

گلچین اشعار مولانا شاعر بزرگ

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا

نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا

قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

قنــد  تـــویی  زهـــر  تــویی  بیــــش  میـــازار  مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضــه اومیــد تویـــی راه  ده  ای یــار مرا

روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا

دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

پختـــه تویی  خـــام تــویی  خـــام  بمگـــذار  مرا

این  تن  اگـــر کـــم  تــندی  راه  دلــم  کــم  زندی

راه  شــدی  تــا  نبــدی  ایـــن  همـــه  گـــفتار  مرا

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر زیبای بشنو از نی از مولوی

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد

از  جـداییــهـــا  حکـــــایت  مـــی‌کــــنـد

کــــز نیستـــان تـــا  مـــــرا  ببریــــده‌انـد

در نفیــــــرم  مــــــرد و زن  نالیـــــده‌انـد

سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

تـــا  بگـــویــم  شـــرح  درد  اشتیـــــاق

هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش

مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم

هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن

ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر زیبای ای دوست قبولم کن از مولانا

ای دوست قبولم کن وجانم بستان

مستــم کـــن  وز هر دو جهانم بستان

بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گیـــرد بــی تـــو

آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان…

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

شعر ای یوسف خوش نام مـا از مولانا

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا

ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما

ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا

جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا

پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتـــــش ســودای دل  ای وای دل  ای وای مـــــا

اشعار مولانا , اشعار کوتاه مولانا , اشعار زیبای مولانا

اشعار عاشقانه مولانا,شعرهای مولانا,اشعار زیبای مولوی

اشعار زیبای حضرت مولانا

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده ی مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

 

گر محتسب شکست خم میفروش را
دست دعای باده پرستان شکسته نیست صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق
ابروی قبله را خبری از اشاره نیست صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
امید ما به نماز نکرده بیشترست صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد
که بلبلان همه مستند و باغبان تنها صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب
تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است
پوشیده است پست و بلند زمین در آب صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی


آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع
کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب
از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق
آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است صائب تبریزی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح  صائب تبریزی

 جملات حکیمانه

مجموعه اشعار کوتاه نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم
هست کلید در گنج حکیم  نظامی

 

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

 

ای همت هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده  
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی  
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست  
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به 

ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما  
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم  
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان  
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین  
بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر  
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت   
درگذر از جرم که خواننده‌ایم
چاره ما کن که پناهنده‌ایم  نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

خدایا جهان پادشاهی تو راست
ز ما خدمت آید خدائی تو راست  
پناه بلندی و پستی توئی
همه نیستند آنچه هستی توئی  
همه آفریدست بالا و پست
توئی آفریننده‌ی هر چه هست  
توئی برترین دانش‌آموز پاک
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک  
چو شد حجتت بر خدائی درست
خرد داد بر تو گدائی نخست...    
توئی کافریدی ز یک قطره آب
گهرهای روشن‌تر از آفتاب  
تو آوردی از لطف جوهر پدید
به جوهر فروشان تو دادی کلید    
نبارد هوا تا نگوئی ببار
زمین ناورد تا نگوئی ببار  
جهانی بدین خوبی آراستی
برون زان که یاریگری خواستی..  
ز گرمی و سردی و از خشک و تر
سرشتی به اندازه یکدیگر  
چنان برکشیدی و بستی نگار
که به زان نیارد خرد در شمار  
مهندس بسی جوید از رازشان
نداند که چون کردی آغازشان  
نیاید ز ما جز نظر کردنی
دگر خفتنی باز یا خوردنی  
زبان برگشودن به اقرار تو
نینگیختن علت کار تو  
حسابی کزین بگذرد گمرهیست
ز راز تو اندیشه بی‌آگهیست نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

خوشا روزگارا که دارد کسی
که بازار حرصش نباشد بسی  
به قدر بسندش یساری بود
کند کاری ار مرد کاری بود  
جهان می‌گذارد به خوشخوارگی
به اندازه دارد تک بارگی  
نه بذلی که طوفان برآرد ز مال
نه صرفی که سختی درآرد به حال  
همه سختی از بستگی لازمست 
چو در بشکنی خانه پر هیزم است  
چنان زی کزان زیستن سالیان
تو را سود و کس را نباشد زیان  نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

به هنگام سختی مشو ناامید
کز ابر سیه بارد آب سپید  
در چاره‌سازی به خود در مبند   
که بسیار تلخی بود سودمند  
نفس به کز امید یاری دهد   
که ایزد خود امیدواری دهد نظامی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

به هر مدتی گردش روزگار
ز طرزی دگر خواهد آموزگار  
سرآهنگ پیشینه کج رو کند
نوائی دگر در جهان نو کند  
به بازی درآید چو بازیگری
ز پرده برون آورد پیکری  
بدان پیکر از راه افسونگری
کند مدتی خلق را دلبری  
چو پیری در آن پیکر آرد شکست
جوان پیکری دیگر آرد بدست  
بدینگونه بر نو خطان سخن
کند تازه پیرایه‌های کهن  
زمان تا زمان خامه‌ی نخل بند
سر نخل دیگر برآرد بلند  نظامی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

دلا تا بزرگی نیاری به دست
به جای بزرگان نشاید نشست  
بزرگیت باید در این دسترس
به یاد بزرگان برآور نفس  
سخن تا نپرسند لب بسته دار
گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار  
نپرسیده هر کو سخن یاد کرد
همه گفته خویش را باد کرد  
به بی دیده نتوان نمودن چراغ
که جز دیده را دل نخواهد به باغ  
سخن گفتن آنگه بود سودمند
کز آن گفتن آوازه گردد بلند... نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد  
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است  
اگر بی‌عشق بودی جان عالم   
که بودی زنده در دوران عالم  
کسی کز عشق خالی شد فسردست   
کرش صد جان بود بی‌عشق مردست  
نروید تخم کس بی‌دانه عشق   
کس ایمن نیست جز در خانه عشق  
ز سوز عشق بهتر در جهان چیست   
که بی او گل نخندید ابر نگریست  
شنیدم عاشقی را بود مستی   
و از آنجا خاست اول بت‌پرستی  
اگر عشق اوفتد در سینه سنگ   
به معشوقی زند در گوهری چنگ  
که مغناطیس اگر عاشق نبودی   
بدان شوق آهنی را چون ربودی  
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه   
نبودی کهربا جوینده کاه  
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند   
نه آهن را نه که را می‌ربایند  
هران جوهر که هستند از عدد بیش   
همه دارند میل مرکز خویش  نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

در عشق چه جای بیم تیغ است   
تیغ از سر عاشقان دریغ است  
عاشق ز نهیب جان نترسد   
جانان طلب از جهان نترسد... نظامی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

بیا ساقی آن می نشان ده مرا
از آن داروی بیهشان ده مرا  
بدان داروی تلخ بیهش کنم
مگر خویشتن را فراموش کنم  نظامی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

بیا ساقی از سر بنه خواب را
می ناب ده عاشق ناب را  
میی گو چو آب زلال آمده است
بهر چار مذهب حلال آمده است  نظامی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

آن پیر خری که می‌کشد بار   
تا جانش هست می‌کند کار  
آسودگی آنگهی پذیرد   
کز زیستن چنین بمیرد ... نظامی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

کبکی به دهن گرفت موری   
می‌کرد بر آن ضعیف زوری  
زد قهقهه مور بیکرانی   
کی کبک تو این چنین ندانی  
شد کبک دری ز قهقهه سست   
کاین پیشه من نه پیشه تست  
چون قهقهه کرد کبک حالی   
منقار زمور کرد خالی  
هر قهقهه کاین چنین زند مرد   
شک نه که شکوه ازو شود فرد  
خنده که نه در مقام خویش است   
در خورد هزار گریه بیش است... نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

خدایا چون گل ما را سرشتی
وثیقت نامه‌ای بر ما نوشتی  
چو ما با ضعف خود دربند آنیم
که بگزاریم خدمت تا توانیم  
تو با چندان عنایت‌ها که داری
ضعیفان را کجا ضایع گذاری  
بدین امیدهای شاخ در شاخ
کرم‌های تو ما را کرد گستاخ  
و گرنه ما کدامین خاک باشیم
که از دیوار تو رنگی تراشیم  
بیامرز از عطای خویش ما را
کرامت کن لقای خویش ما را  
من آن خاکم که مغزم دانه تست
بدین شمعی دلم پروانه تست  
توئی کاول ز خاکم آفریدی
به فضلم زافرینش بر گزیدی  
چو روی افروختی چشمم برافروز
چو نعمت دادیم شکرم در آموز  نظامی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

بزرگا بزرگی دها بی کسم
توئی یاوری بخش و یاری رسم  
نیاوردم از خانه چیزی نخست
تو دادی همه چیز من چیز توست  
عقوبت مکن عذر خواه آمدم
به درگاه تو روسیاه آمدم  
سیاه مرا همه تو گردان سپید
مگردانم از درگهت ناامید  
سرشت مرا که آفریدی ز خاک
سرشته تو کردی به ناپاک و پاک    
خداوند مائی و ما بنده‌ایم
به نیروی تو یک به یک زنده‌ایم  
هر آنچ آفریده است بیننده را
نشان میدهند آفریننده را نظامی

مجموعه اشعار رودکی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

گر بر سر نفس خود امیری، مردی

بر کور و کر، ار نکته نگیری، مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن

گر دست فتاده ای بگیری، مردی رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود

حال من از اقبال تو فرخنده شود

وز غیر تو هر جا سخن آید به میان

خاطر به زار غم پراگنده شود رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

با داده قناعت کن و با داد بزی

در بند تکلف مشو، آزاد بزی

در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور

در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

در منزل غم فگنده مفرش ماییم

وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم

عالم چو ستم کند ستمکش ماییم

دست خوش روزگار ناخوش ماییم رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو

وی گریهٔ طفل بی گناه از غم تو

افغان خروس صبح گاه از غم تو

آه از غم تو! هزار آه ازغم تو! رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

از کعبه کلیسیا نشینم کردی

آخر در کفر بی‌قرینم کردی

بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست

ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی! رودکی

 

چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه

با نیک و بد دایره درباخت کجه

هنگامهٔ شب گذشت و شد قصه تمام

طالع به کفم یکی نینداخت کجه رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

در رهگذر باد چراغی که تراست

ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست

بوی جگر سوخته عالم بگرفت

گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست! رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

با آن که دلم از غم هجرت خونست

شادی به غم توام ز غم افزونست

اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب

هجرانش چنینست، وصالش چونست؟ رودکی

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟ رودکی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد

هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد

با وصل تو کس چو من بد آموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد رودکی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

جز حادثه هرگز طلبم کس نکند

یک پرسش گرم جز تبم کس نکند

ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم

یک قطرهٔ آب بر لبم کس نکند رودکی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی 

در جستن آن نگار پر کینه و جنگ

گشتیم سراپای جهان با دل تنگ

شد دست ز کار و رفت پا از رفتار

این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ رودکی

 

وبلاگ جملات حکیمانه

مجموعه اشعار زیبای ملک الشعرا بهار

هنگام فرودین که رساند ز ما درود؟ 
بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود

کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ رنگ 
گویی بهشت آمده از آسمان فرود

دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش 
جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود

جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند 
وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود

 

ملک الشعرای بهار

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

گهی با دزد افتد کار و گاهی با عسس ما را

نشد کاین آسمان راحت گذارد یک ‌نفس ما را

عسس با دزد شد دمساز و ما با هر دو بیگانه

به ‌شب ‌از دزد باشد وحشت ‌و روز از عسس‌ ما را

گرفتار جفای ناکسان گشتیم در عالم

دربغا زندگانی طی شد و نشناخت کس ما را

ز بس ماندیم درگنج قفس‌، گر باغبان روزی

کند ما را رها، ره نیست جز کنج قفس ما را

نشان کاروان عافیت پیدا نشد لیکن

به کوه و دشت کرد آواره آوای جرس ما را

ز دست دل گریبان پاره کردیم از غمت شاید

سوی دل باشد از چاک گریبان دسترس ما را

درین تاریکی حیرت‌، به دل از عشق برقی زد

مگر تا وادی ایمن کشاند این قبس ما را

بریدیم از شهنشاهان طمع در عین درویشی

که از خوبان نباشد جز نگاهی ملتمس ما را

اگر خواهی که با صاحبدلان طرح وفا ریزی

کنون درنه قدم‌، زبرا نبینی زین سپس ما را

خداوندی و سلطانی به یاران باد ارزانی

درین بیدای ظلمانی فروغ عشق بس ما را

هوس بستیم تا ترک هوس گوییم در عالم

بهار آخر به جایی می‌رساند این هوس ما را

 

ملک الشعرای بهار

 

 

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

همی نالم به دردا، همی گریم به زارا

که ماندم دور و مهجور، من از یار و دیارا

الا ای باد شبگیر، ازین شخص زمین‌گیر

ببر نام و خبر گیر، ز یار نامدارا

چو رفتم از خراسان‌، به دل گشتم هراسان

شدم شخصی دگرسان‌، خروشان و نزارا

به ری در نام راندم‌، حقایق برفشاندم

ولیکن دیر ماندم‌، شده زین‌روی خوارا

نجستم نام ازین شهر، فزودم وام از این شهر

نبردم کام ازین شهر، به جز عیش مرارا

بدا محکوم قهرا، درآکنده به زهرا

پلیدا شوم شهرا، ضعیفا شهریارا

ملک الشعرای بهار

 

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا

اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا

نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان

گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا

تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین

تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا

مهربان بودم‌، به جان خود شدم نامهربان

پارسا بودم‌، به کار دین شدم ناپارسا

شد دژم جان من از نیرنگ آن‌ چشم دژم

شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا

از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد

کش برآید جاودان برگ و بر از رنج و عنا

تن اسیر عشق اگرکردم غمی گشتم غمی

دل به دست یار اگر دادم خطا کردم خطا

چاره ی خود را ندانم من به‌عشق اندرکنون

بنده ی مسکین چه داند کرد پیش پادشا

در بلای عشق اگر ماندم نیندیشم همی

کافرین شهریار از من بگرداند بلا

ملک الشعرای بهار

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

 

جز روی تو کافروخته گردد ز می ناب

آتش که شنیده ‌است که روشن شود از آب

 

شنگرف دو رخسار تو آمیخته با سیم

سیم تو ز دو دیده‌ام انگیخته سیماب

 

سیماب اگرم بارد به رخ عجبی نیست

سیماب روان شیفته باشد به زر ناب

 

دو چشم و جبین تو در آن زلف چه باشد؟

دو نرگس نو ساخته اندر شب مهتاب

 

گربوسه به من بخشی دانی به چه ماند؟

مرغی که گه کشتن‌، قاتل دهدش آب

 

ز اندوه شبانگاهی خود با تو چه گویم

شب خفته چه داند اثر دیده ی بی‌خواب

 

در دامنت آویزم تا مردم گویند

آوبخته بر سرو یکی شاخک لبلاب

 

تا خط ندمیده است رفیقان را دل‌جوی

تا نقدی باقی است فقیران را دریاب

 

بیم است که خط جوش زند گرد عذارت

و اندیشهٔ او نیش زند بر دل اصحاب

 

عناب لبت بی‌مزه گردد ز خط سبز

اینست‌، بلی خاصیت سبزهٔ عناب

 

ملک الشعرای بهار

 

 

ملک الشعرای بهار :

سیل خون‌آلود اشکم بی‌خبرگیرد تو را

خون مردم‌، آخر ای بیدادگر، گیرد تو را

ای شکرلب‌، آب چشمم نیک دریابد تو را

وی قصب‌پوش آتش دل زود درگیرد تو را

ورگریزی زین دو طوفان چون پری برآسمان

بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را

باخبرکردم تو را خون ضعیفان را مریز

زان که خون بی‌گناهان بی‌خبر گیرد تو را

نفرت مردم به مانند سگ درنده است

گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را

کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده‌ای

همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را

ای خدنگ غمزهٔ جانان ز تنهایی منال

مرغ دل چون جوجه زیر بال و پر گیرد تو را

خاک زیر و رو ندارد پیش عزم عاشقان

هر کجا باشد بهار آخر به بر گیرد تو را

 

 

شعر تابستان ملک الشعرای بهار :

ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب

کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب

مرداد ماه باغ به بار است گونه گون

از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب

هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر

هم باغ را به جلوه دگرگونه شد ثئیاب

بنگر بدان گلابی آویخته ز شاخ

چون بیضه‌های زرین پر شکر و گلاب

سیب سپید و سرخ به شاخ درخت بر

گویی ز چلچراغ فروزان بود حباب

یا کاویان درفش است از باد مضطرب

وان گونه گون گهرها تابان از اضطراب

انگور لعل بینی از تاک سرنگون

وان‌غژم‌هاش یک‌به‌دگر فربی‌ و خوشاب

پستان مادریست فراوان سر اندرو

و انباشته همه سرپستان به شهد ناب

یک خوشه زردگونه به رنگ پر تذرو

دیگر سیاه گونه به‌سان پرغراب

یک رز چو اژدهایی پیچیده بر درخت

یک رز چو پارسایی خمیده بر تراب

یک‌رزکشیده همچو طنابی و دست طبع

دیبای رنگ رنگ فروهشته برطناب

یک ‌رز نشسته ‌همچو یکی ‌زاهدی که ‌دست

برداردی ز بهر دعاهای مستجاب

وانک ز دست و گردنش آویخته بسی

سبحهٔ رخام ودانه به‌هر سبحه بی‌حساب

باغست نار نمرود آنگه کجا رسید

از بهر پور آزرش آن ایزدی خطاب

آن شعله‌ها بمرد و بیفسرد لیک نور

اخگر بسی به شاخ درختان بود بتاب

روی شلیل شد به مثل چون رخ خلیل

نیمی ز هول زرد و دگر سرخ از التهاب

آلوی زرد چون رخ در باخته قمار

شفرنگ سرخ چون رخ دریافته شراب

شفتالوی رسیده بناگوش کود کیست

وان زردمو یکانش به صندل شده خضاب

ملک الشعرای بهار

 

 

در خوردن بشر،خاک از بسکه حرص دارد
از سنگ قبر هر روز دندان نو گذارد!!!!


سنگ مزار عاشق سرپوش نامرادیست
این سنگ را کس ایکاش از جای برندارد


بهتر رود ز سیصد الحمد و قل هو الله
صاحبدلی کز اخلاص ما را به حق سپارد

ما کودکانی خاکیم،این خاک مادر ماست
زین رو بود که ما را در سینه می فشارد!!

پاداش اشک حسرت کامد به چشم عاشق
ابریست کز پس مرگ بر تربتش ببارد

 

ملک الشعرای بهار

 

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

تصنیف مرغ سحر از ملک الشعرای بهار :

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعری دل انگیز بهاری از ملک الشعرای بهار :

در خیابان باغ، فصل بهار

می‌چمید آن گراز پست‌شعار

بلبلی چند از قفای گراز

بر سر شاخ گل مدیح‌طراز

گه به بحر طویل و گاه خفیف

می‌سرودند شعرهای لطیف

در قفای گراز خودکامه

این چکامه سرودی، آن چامه

آن یکی نغمهٔ مغانی داشت

وآن دگر لحن خسروانی داشت

مرغکان گه به شاخه، گاه به ساق

مترنم به شیوهٔ عشاق

گه ز گلبن به خاک جستندی

گه به زیر ستاک جستندی

خوک نادان به عادت جهال

شده سرخوش به نغمهٔ قوال

دم به تحسینشان بجنباندی

گوش واکردی و بخواباندی

نیز گاهی سری تکان دادی

خبرگیهای خود نشان دادی

مرغکان لیک فارغ از آن راز

بی‌نیاز از قبول و رد گراز

زآن به دنبال او روان بودند

که فقیران، گرسنگان بودند

او دریدی به گاز خویش زمین

تا خورد بیخ لاله و نسرین

و آمدی ز آن شیارهاش پدید

کرمهایی لطیف، زرد و سفید

بلبلان رزق خویش می‌خوردند

همه بر خوک چاشت می‌کردند

جاهلانی که گشته‌اند عزیز

نه به حق، بل به نیش و ناخن تیز

پیششان مرغکان ترانه کنند

تا که تدبیر آب و دانه کنند

خوک نادان به لاله‌زار اندر

مرزها را نموده زیر و زبر

لقمه‌هایی کلان برانگیزد

خرده‌هایی از آن فرو ریزد

مرغکان خرده‌هاش چینه کنند

وز پی کودکان هزینه کنند

نغمه‌خوانان به بوی چینه چمان

نغمه‌هاشان مدیح محتشمان

حمقا آن به ریش می‌گیرند

وز کرامات خویش می‌گیرند

لیک غافل که جز چرندی نیست

غیر افسوس و ریشخندی نیست

از : ملک الشعرای بهار
 
 

 اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعری در قالب چهارپاره از ملک الشعرای بهار :

بیایید ای کبوترهای دلخواه!

بدن کافورگون، پاها چو شنگرف

بپرید از فراز بام و ناگاه

به گرد من فرود آیید چون برف

سحرگاهان که این مرغ طلایی

فشاند پر ز روی برج خاور

ببینمتان به قصد خودنمایی

کشیده سر ز پشت شیشهٔ در

فرو خوانده سرود بی‌گناهی

کشیده عاشقانه بر زمین دم

به گوشم با نسیم صبحگاهی

نوید عشق آید زآن ترنم

سحرگه سر کنید آرام آرام

نواهای لطیف آسمانی

سوی عشاق بفرستید پیغام

دمادم با زبان بی‌زبانی

مهیا، ای عروسان نوآیین!

که بگشایم در آن آشیان من

خروش بالهاتان اندر آن حین

رود از خانه سوی کوی و برزن

نیاید از شما در هیچ حالی

وگر مانید بس بی‌آب و دانه

نه فریادی و نه قیلی و قالی

بجز دلکش سرود عاشقانه

فرود آیید ای یاران! از آن بام

کف اندر کف‌زنان و رقص رقصان

نشینید از بر این سطح آرام

که اینجا نیست جز من هیچ انسان

بیایید ای رفیقان وفادار!

من اینجا بهرتان افشانم ارزن

که دیدار شما بهر من زار

به است از دیدن مردان برزن

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

معروف ترین شعر ملک الشعرای بهار

 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشینید به باغی و مرا یاد کنید

عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید

یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان
چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید

هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس
برده در باغ و یاد منش  آزاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک
فکر ویران شدن خانه  صیاد کنید

ملک‌الشعرای بهار

 

بهترین مسمط ملک الشعرای بهار در باره سعدی

 

سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟
هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

 

« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس
به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس
موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »

بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست
به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »

دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید
پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید
کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم
شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم
نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل خاری هست »

هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد
وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد
تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد
لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »

سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس
تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس
ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس
ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!

« نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود
بیت معمور ادب طبع بلند تو بود
زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود
سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود

« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند
وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند

« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست »

 

مجموعه اشعار کوتاه سعدی

 

سعدی شیرازی,اشعار سعدی شیرازی,شعر عاشقانه سعدی شیرازی,شعرهای کوتاه سعدی شیرازی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای زیبای سعدی

علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد

دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست

به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز

وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت

شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

تو را حکایت ما مختصر به گوش آید

که حال تشنه نمی‌دانی ای گل سیراب

اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد

و گر بریزد کتان چه غم خورد مهتاب

دعات گفتم و دشنام اگر دهی سهل است

که با شکردهنان خوش بود سؤال و جواب

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها

وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمان‌ها

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر

تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید

تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین

روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند

به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید

بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

دوست می‌دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را

شب همه شب انتظار صبح رویی می‌رود

کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را

وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او

تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را

گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم

جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را

سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

شعرهای سعدی

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

اشعار سعدی شیراز

آیین برادری و شرط یاری

آن نیست که عیب من هنر پنداری

آنست که گر خلاف شایسته روم

از غایت دوستیم دشمن داری

اشعار سعدی

اشعار سعدی , اشعار کوتاه شعدی , اشعار زیبای سعدی

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست…

در انـــدرون مــــن خستـــه دل نـــدانــــم کــیســت

کــــه مـــن خموشـــم و او در فغــان و در غوغاست…

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند

دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…

اشعار حافظ

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

عیب رندان مکن‌ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی‌ آن دروَد عاقبت کار که کشت

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

هـــر آن کــــه جانب اهـــل خدا نگــه دارد

خـــداش در همـــه حـــال از بلا نگــــــه دارد

حــدیث دوست نگــویم مگر به حضــرت دوست

کــــــــه آشنــــا سـخـــــن آشنــــا نگـــــــه دارد…

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

ای بـــی‌خبــــر بکــــوش کــــه صاحب خبـــر شوی

تــا راهــــرو نباشـــی کـــــی راهـبــــــر شــــوی

در مکـــتب حقـــایق پیــــش ادیـــب عشـــق

هــان ای پسر بکـــوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی…

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم

راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم

گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب

مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم

دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت

بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم

در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت

بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم

نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی

تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست

آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش

آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست

هــر کــــه آمـــد به جهان نقش خرابـــــی دارد

در خـــرابات بگــــویید کــــه هشیـــار کـــجاست

آن کــــس است اهـــل بشارت کــــــه اشارت داند

نکــــته‌ها هست بســـی محـــرم اســـرار کــجاست

هـــــر ســــر مـــوی مــــرا بـا تـــو هـــزاران کــــار است

مـــا کـــجاییـــم و مـــلامـــت گـــر بـــی‌کـــار کـــجاست…

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

اشعار حافظ

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او

هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر

نهادم آینه‌ها در مقابل رخ دوست

شعرهای حافظ , شعرهای کوتاه حافظ , اشعار حافظ , شعر حافظ شیرازی

اشعار حافظ , شعرهای حافظ شیرازی , غزلیات حافظ

شعرهای زیبای خواجه شیرازی

گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست

 

اشعار کوتاه باباطاهر

عـــــزیــزان مـــوســـم جوش بهــاره
چمن پر سبزه صحرا لاله زاره  
دمی فرصت غنیمت دان درین فصل
که دنیـــــای دنی بی اعتباره  بابا طاهر

 


 
دلا خوبـــان دل خونیــــن پســـندند
دلا خون شو که خوبان این پسندند  
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست
گروهــــی آن گروهی این پســـندند بابا طاهر

 

جدا از رویت ای ماه دل افروز
نه روز از شو شناسم نه شو از روز  
وصــالت گر مـرا گردد میســر
هـــمه روزم شـــود چون عید نوروز  بابا طاهر

 

یــکی درد و یــکی درمان پســـندد
یک وصل و یکی هجران پسندد  
من از درمان و درد و وصل و هجران
پســندم آنچه را جانان پسـندد  بابا طاهر

 

هر آنکس مال و جاهش بیشتر بی
دلــش از درد دنــیا ریشــــتر بی  
اگر بر سر نهی چون خســروان تاج
به شیرین جانت آخر نیشتر بی بابا طاهر


 
هر آنکس عاشق است از جان نترسد
یقیــــن از بند و از زنـــدان نترســـد 
دل عـــاشـــــق بــود گــــرگ گرســـنـه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد بابا طاهر

 

درخت غم بجانم کرده ریشه
بدرگــــــاه خدا نالــــم همـیـشــــه  
رفیـــقان قدر یکدیــــگر بدانید
اجل سنگست و آدم مثل شیشه بابا طاهر

 

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل  
بــود قدر تو افـــزون از مــلایـــک
تو قــدر خـود نمیـــدانی چه حاصل  بابا طاهر

 

خوشــا آندل کــه از خود بیخبر بــی
ندونه در ســـفر یا در حضر بی  
بکوه و دشت و صحرا همچو مجنون
پی لیلی دوان با چشم تر بی بابا طاهر

 

دلا راهت پر از خار و خسک بی
گــذرگــاه تـو بـــر اوج فـلـــــک بــی  
شـــب تــار و بیـــابان دور منــزل
خوشا آنکس که بارش کمترک بی بابا طاهر


 
خدایی که مکانش لامکان بی
صفابخــش جمــال گلــرخـان بی  
پدید آرنده‌ی روز و شب و خلق
که بر هر بنده او روزی رسان بی  بابا طاهر

 

عزیزا کاسه‌ی چشمم ســرایت
میان هردو چشمم جای پایت  
از آن ترسم که غافل پا نهی تو 
نشــنید خـــار مژگــانـم بپایت بابا طاهر

 

به صحرا بنگرم صــحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم  
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم  بابا طاهر

 

مرا نه سر نه ســــامان آفریدن
پریشانم پریشــان آفریدند  
پریشان خاطران رفتند در خاک
مرا از خاک ایشان آفریدند  بابا طاهر

 

بیا تا دست ازین عالم بداریم
بیا تا پای دل از گل برآریم  
بیا تا بردباری پیشـــه سازیم
بیا تا تخم نیکوئی بکاریم  بابا طاهر

 

مکن کاری که پا بر ســـنگت آیو
جهان با این فراخـی تنگت آیو  
چو فردا نامه خوانان نامه خونند
تو وینی نامه‌ی خود ننگت آیو  بابا طاهر

 

زدســـت دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد  
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنــم بر دیــده تا دل گــــردد آزاد بابا طاهر

 

خوشا آنانکه الله یارشان بی
بحمد و قل هو الله کارشان بی  
خوشا آنانکــه دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشـــان بی  بابا طاهر


 
خوشــا آنانکه تن از جان نداننــد
تن و جانی بجز جانان ندانند  
بدردش خو گرند سالان و ماهان
بدرد خویشــتن درمان ندانند  بابا طاهر

 

اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
اگر خود پادشاهی عاقبت هیچ  
اگر ملک سلیمانت ببخشند
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ  بابا طاهر

 

به قبرستان گذر کردم کم وبیش
بدیدم قبر دولتـــمند و درویــش  
نه درویش بیکفن در خــاک رفته
نه دولتمند برده یک کفن بیش بابا طاهر